ســلام

امروز کلــی برای مامانم دلـبری کردم و براش کلاس گذاشتم که بلدم مشق بنویسم برای همینم مامان یاسمن بهم یه دفتر با یه خودکار داد تا براش چیزای خوشمل بنویسم

اول اینکه خودکاری که بهم داد درش باز نمیشد و کلی تلاش کردم تا بازش کنم ولی نمی شد



 مامان یاسمن فقط نشسته بود و منو نگاه میکرد میدونست دارم تلاش الکی میکنم چون خودش در خودکارو محکم کرده بود تا من بازش نکنم ولی من خسته نشدم و تلاش کردم









در اخرم لبخند مرموزی به مامان زدم یعنی اینکه من خسته نمی شم تا بازش نکم دست بردار نیستم
و طفلی مامانم 3 روزه هر روز کارش شده بشینه ببینه که من بالاخره در خودکارو باز میکنم یا نه منم که از رو نمیرم که .....
حالا بعدا بهتون خبر میدم که تونستم یا نه ....